آرزویم سفید نیست ...
من آرزویی ندارم . آرزوی من آرزوی دیگرانه . آرزوی من خوشحالیه دیگرانه . آرزوی من فدا شدن برای دیگرانه . من حاضرم فنا بشم حاضرم هیچ بشم . حاضرم برای دیگران گریه کنم برای دیگران بغض کنم . حاضرم نیست بشم . حاضرم بمیرم اگه دیگران احساس کنن زیادی ام . حاضرم برم اگر دیگران فکر کنن مزاحمم . حاضرم غمگین باشم تا دیگران شاد باشن . حاضرم سکوت کنم تا دیگران حرف بزنن . حاضرم سر تا پا گوش باشم . حاضرم چشمامو ببندم تا کسی چشمامو نبینه .
من دستانم را مشت میکنم تا کسی نتونه دستامو بگیره . من دستامو باز میکنم تا بتونم دستای دیگرانو بگیرم . دستام دیگه جون نداره . دستام میلرزه . دیگه دستام سیاهه . دیگه دستام سفید نیست . فکر کنم قلبمم سیاهه . سیاه سیاه .
اونقدر تاریکه تاریکم که باورش برای خودمم سخته .
تا به خودم نگاه میکنم . یاد بچگیام میفتم یاد اون روزایی که دیتام سفید بود . سفید سفید ...
بعنی میشه بازم سفید بشم؟ بازم نگاهم زلال بشه ؟ دستام نلرزه ؟