نقطه ی عطف
درست توی همین لحظه توی اوج همین احساس می خواهد برود (یا می خواهد یا شرایط این جور می خواهد ولی برای توی فعل رفتن از همه چیز مهم تر است حتی از دلیلش ) دست به دامانش می شوی . دست به دامان هرچیزی که فکر می کنی شاید مانع رفتنش شود می شوی . بغض رهایت نمی کند . اختیار اشکهایت از دستت در می رود . حتی دیگر برایت مهم نیست کسی اشکهایت را ببیند و بپرسد چرا و تو جوابی نداشته باشی . نه که نداشته باشی برایت گفتنی نباشد . اشکهایت چنان بی اختیار می ریزد که حتی خودت هم ریختنشان را متوجه نمی شوی . انگار تکه ای از تو دارد کنده می شود . یکه می شوی . تنهای تنها ... همه ی آدم های روی زمین هم که کنارت باشند باز هم تنهایی انگار کسی نیست .
خودت را به در و دیوار می زنی . هیچ جوره به رفتنش راضی نمی شوی . هر چه تو بیشتر طلبش می کنی او به رفتن مصرتر می شود . احساس می کنی دیگر دستت به جایی بند نیست . ناگزیر می شوی . دیگر پششتت به جایی گرم نیست . امیدت ناامید می شود می بری یا شاید به بریدن نزدیک می شوی . خیلی نزدیک . اینقدر که فکر می کنی بریده ای .
همین جاست که تو تصمیم می گیری برنده باشی یا بازنده . باید برخیزی . تصمیمت را می گیری . رهایش می کنی . دیگر دست به دامان ماندنش نمی شوی . آزادش می گذاری . می گویی : برو .
می گذاری و می گذری . می روی و دیگر اصرار نمی کنی . می گویی برو تو آزاد آزادی . دیگر قید و بندی نداری . من قید و بندت نمی شوم . همین لحظه است که مهم است اگر رهایش کردی و دل بریدی و گذشتی برنده تویی . مطمئن باش نمی بازی حتی اگر دیگر برنگردد.
اگر برنگردد که تو آزادی را به او و خودت هدیه داده ای و بدان که هیچ وقت سهم تو نبوده است . اما اگر برگشت بدان که مال توست . مال خود خودت . چون تو را در آزادی و بی قید و بند خواسته است . مطمئن باش دیگر لازم نیست به در و دیوار بزنی خودت را .دیگر هیچ وقت نمی رود . چون تو را بی قید و بند می خواهد .
اما اگر نگذری ... اگر دل نبری ... اگر بمانی ... او می رود و تو می مانی . در ماندن می پوسی . می گندی . آن وقت است که می بازی.
این همان نقطه ی عطف تابع دوست داشتن است . اگر نقطه ی عطفت نقطه ی بحرانیت هم باشد . اگر از بحران درست عبور کنی تابع دوست داشتنت صعودی می شود . درست رفتار کن . درست انتخاب کن تا دوست داشتنت نزول نکند . تا خودت هم با دوست داشتنت صعود کنی .
| مدتهای بسیاری است که خود را ورق می زنم.......برگ به برگ......صفحه به صفحه |
| ولی تنها برای خودم.......برای دلم |
| روزگاری نه بسیار دور تصمیم گرفتم تا کاری کنم |
| بنویسم برای دیگران.......دوستان ،آشنایان |
| شاید در گوشه ای بتوانم....چراغی را روشن کنم....دلی را شاد کنم....قهر کرده ای را،آشتی دهم |
| راهی را نمایان کنم......تنهایی را ، همدم شوم.......گم کرده ای را،برسانم.....نفس خسته ای را،تازه کنم |
| شاید و فقط شاید |
| زندگی را،جاری سازم |
| شاید بتوانم به دیگری بگویم.........زندگی زیباست.......عشق پر بهاست |
| پرده ها را کنار بزن........پنجره را باز کن.......نفس بکش ،نفس |
| نفسی از ته محبت......نفسی از ته عشق......نفسی از ته انصاف |
| زندگی همین امروز است |
| پس زندگی کن |
| صدایش بزن،بلند و بلندتر......آهسته هم که بگویی ،او می شنود |
| ولی با فریاد.....دلی سبک می کنی و صورتی تر |
| ..... شاید گوشه ای از دلت بلرزد |
| شاید |
وقتي گلدان شکست مادرم گفت حيف بود پدرم گفت قشنگ بود خواهرم گفت مال من بود برادرم گفت گرون بود مادر بزرگم گفت دوستش داشتم ولي وقتي دلم شکست کسي آه هم نگفت... 
.-.-.-.-.-.-.-.
به مناسبت تولد خواهر عزیزم گل نرگس خودم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بهترین آهنگ زندگی من تپش قلب توست و قشنگ ترین روزم روز شکفتنت.
تولدت مبارک.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امروز با شکوهترین روز هست روزی که آفریدگار تو را به جهان هدیه داد
و من میترسم به تو تبریکی بگویم که شایسته تو نباشد
به زمین خوش آمدی فرشته ی مهر و زیبایی
تولدت مبارک.
***********************************************
خدای اطلسی ها با تو باشد / پناه بی کسی ها با تو باشد
تمام لحظه های خوب یک عمر / به جز دلواپسی ها با تو باشد . . .
تولدت مبارک
*******************************************************

کربلا یعنی دلی مشتاق جانان یافتن
پرتو اشراق در آئینه ی جان یافتن
کربلا یعنی مدد جستن ز انفاس بهار
رنگ نیلوفر گرفتن . بوی ریحان یافتن
کربلا یعنی به حکم عقل با فتوای عشق
آنچه را دل می پسندد بهتر از آن یافتن
کربلا یعنی به گرد شهر گشتن با چراغ
انس پیدا کردن با عشق و انسان یافتن
کربلا یعنی به استمداد ایثار و شرف
در دل دریا نجات از موج طوفان یافتن
کربلا یعنی تنفس در هوای پاک وحی
سینه را کانونی از تفسیر قرآن یافتن
کربلایعنی در آغاز طواف کوی دوست
جوشش لبیک را درعمق وجدان یافتن
کربلا یعنی سرانجام مناسک در منا
ترک سر گفتن . ثواب عید قربان یافتن
کربلا یعنی به سوی قبله روکردن به شوق
جلوه ی محراب را درقلب میدان یافتن
کربلا یعنی در استقبال باران بلا
سایبانی مطمئن از چتر عرفان یافتن
کربلا یعنی سفر تا قاب قوسین شهود
لذت شرب مدام از شهد ایمان یافتن
کربلا یعنی به دستی جام ( احلی من عسل )
خویشتن را با شهادت دست و دامان یافتن
کربلا یعنی میان التهاب و تشنگی
آب در حسرت لب های عطشان یافتن
کربلا یعنی عروج و هجرت از خود تا خدا
خویش را گم کردن و آرامش جان یافتن
کربلا یعنی طلوع سرخ و رستاخیز سبز
یا سپید آغاز دیگر بعد پایان یافتن
* محمد جواد غفور زاده
محک
خواندن این پست تا آخر ، به اندازه ی جان یک کودک اهمیت دارد.....
به نظر شما ارزشمند ترین چیز در این دنیا چیست؟ به نظر شما بهترین کار دنیا چه می تواند باشد؟!
آیا جان یک کودک ، با ارزش ترین چیز دنیا نیست؟ و کمک به نجات کودکی بیمار و نیازمند ، بهترین و مهمترین کار دنیا نیست؟

به نظر شما با ماهی هزارتومان چه کار مهمی میشود کرد؟ دوتا بستنی خرید؟ مجله خرید؟ کرایه تاکسی داد؟ کارت شارژ خرید؟ کیک و آبمیوه خورد؟
با هزارتومان میشود به یک کودک مبتلا به سرطان کمک کرد
شاید واقعا با هزار تومان در ماه نشود کار خاصی انجام داد ، اما اگر هرکدام از ما ، فقط ماهی هزار تومان به بیمارستان محک کمک کند، میشود به کودکان بیمار تحت حمایت ، کمک های زیادی کرد.
از سایت موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان محک دیدن کنید و با این نهاد مردمی و بزرگ آشنا شوید. در قسمت جلب مشارکت میتوانید در طرح ماهی هزارتومان و یا بقیه قسمتهای مشارکت عضو شوید.
همین حالا لطفا !
( آدرس :http://mahak-charity.org) بنا به درخواست سایت لطفا لینک مستقیم ندهید.
تو کزمحنت دیگران در غمی چه نیکو سرشت و نکو آدمی
به یاری اندک توانی نهاد به آلام هم نوع خود مرهمی
از تمام دوستان و خواننده های وبلاگ ، که این پست را خواندند دعوت می شود در بزرگترین موج وبلاگی و زنجیره دسته جمعی مجازی شرکت کنند:
لطفا این پست را کامل کپی کرده و در وبلاگ خود بگذارید ، چرا ؟!
۱. دیدید وقتی پیامی زیبا از طریق پیامک و یا ایمیل دست به دست میشود چقدر سریع همه گیر میشود و به گوش همه میرسد؟ به طوری که انگار تمام مردم این پیام را شنیده اند؟ چون خبرها زود پخش میشود ! چون فقط یک اسمس که به دوستت میفرستی ، به جابه جا شدن این پیام کمک میکنی ، بعد میبینی یک ایمیل یا اسمس ،مثلا توسط چند نفر مختلف به دستت میرسد. پس این روش خیلی خوبی برای ایجاد یک موج پیام مثبت است .
۲.با گذاشتن این پست در وبلاگتان ، اگر فقط ده نفر پیام شما را ببینند و به این زنجیره عشق و انسانیت وصل بشوند ، و فقط ماهی هزار تومان به این سازمان انسانی مردمی و غیردولتی کمک کنند ، میشود ماهی ده هزار تومان. با ده هزار تومان در ماه ،بخش قابل توجهی از هزینه یک دوره شیمی درمانی کودک تامین میشود. حالا اگر هر کدام از وبلاگ های ما ،با ده تا وبلاگ دیگر در ارتباط باشد ، و آن ده وبلاگ هم در این طرح شرکت کنند ، این رقم به همین راحتی ده برابر میشود. خیلی راحت و فقط با گذاشتن این پست در وبلاگتان ، جان یک کودک را نجات داده اید.
۳.کودکان تحت حمایت محک حق دارند زندگی کنند. حق دارند شاد باشند و کودکی کنند. وقتی فقط با ماهی هزارتومان ، میشود درد و رنج را از چهره ی معصومانه شان زدود، چرا که نه؟ از طرفی دوستان و خواننده های شما حق دارند با چنین پایگاه مردمی بزرگی آشنا شوند. حق دارند یک راه موثر و درست برای کمک کردن را بشناسند.شما با این کار ، تمام دوستان خود را با این نهاد آشنا می کنید.
۴. با گذاشتن این پست در وبلاگتان و با شرکت در این موج وبلاگی بزرگ ، دیگر میتوانید به وبلاگ نویس بودن خود ببالید. می توانید با افتخار به خود بگویید که من یک وبلاگ دارم که در آن افکار ، روزمرگی ها و زندگی ام را با دیگران شریکم. من یک وبلاگ دارم که با کمک آن ، جان یک کودک معصوم و بیمار را نجات دادم. فقط با همین وبلاگ شخصی و ساده .من افتخار میکنم که وبلاگ می نویسم.
۵. ما میتوانیم ثابت کنیم ، وبلاگستان چه نهاد بزرگ و تاثیر گذاریست . میتوانیم شکوه عشق و انسانیت را در جامعه مجازی وبلاگ های فارسی زبان ترسیم کنیم. با صرف کمترین هزینه و زمان ! فقط با کپی کردن کامل این پست ، با تمام توضیحات شماره گذاری شده ( به علت توضیحات کاملی که باعث به راه افتادن و تداوم این موج میشود) ، و دعوت دوستان به شرکت در بزرگ ترین موج پیام مثبت و انسانی دنیای مجازی.
۶. ممکن است فضای وبلاگ های شما ، علمی، تحقیقاتی و یا رسمی و جدی باشد . اما مگر در دنیا چیزی جدی تر از کمک به کودکی نیازمند و رنجور وجود دارد؟ این یک دعوت همگانی ، برای شرکت در بزرگترین طرح عشق ورزی و انسانیت است که اگر تمام وبلاگ ها ، بنا بر وظیفه ی انسانی در آن شرکت کنند ، بعد از یکی دو هفته ، خواهیم دید که کسی در وبلاگستان و دنیای مجازی نیست که با بزرگترین موسسه خیریه حمایت از کودکان سرطانی کشور آشنا نشده باشد و کسی نیست که این پیام بزرگ را نشنیده باشد.. پس معطل نکنید!وبلاگی که این زنجیر عشق را رها کند از ما نیست!!
اگر وبلاگ هم ندارید میتوانید از طریق ایمیل و دیگر جامعه ها ی مجازی، این پیام را منتقل کنید.
از خودت فرار کن!
شکستم و روزها داغدار این شکستن بودم.زخم خوردم و خونابه بالا آوردم.زندگی را از دریچه نگاهی می دیدم که روزها بود دیگر کور شده بود.آن قدر دیوانه وار به خود می پیچیدم که منطق و عقلم را از دست دادم.رو به روی آینه که می ایستادم دیوانه ای را می دیدم که روزها بود حتی شانه به موهایش نزده بود.شبیه زندانی بودم که سال ها در انفرادی حبس بود و حالا تصویر خود را در آب های کف اتاق تماشا می کرد.آن چه به روز من آمده بود بیماری نا علاجی بود به نام عشق.نمی دانم از کجا و چطور شروع شد.شاید هم می دانم و تهوع می گیرم از بازگو کردنش!عشق مذخرفی بود که نه دوستی در میان بود ...نه تماس تلفنی...فقط من دوستش داشتم و نیروهایی ماورایی و مادی شعله ام را بیشتر می کردند.هر لحظه بیشتر غرق می شدم .آنقدر که از سالهای گذشته هیچ خاطره دیگری به جز او ندارم.نمی دانم چه کرده ام و اطرافم چه گذشته...
امروز جلوی آینه ایستاده ام.به مراتب مرتب تر از روزهای قبل.دیگر عشق را حس نمی کنم.فقط توده بزرگی گلویم را گرفته و هر جا می روم آن را با خودم می کشم این توده دردناک با هیچ آب و شربتی پایین نمی رود .قلبم در سینه می کوبد و یک ثانیه آرام نمی گیرد.دستهایم همیشه یخ زده است.
امروز می فهمم همه این زخم ها فرصتی بود تا دستم را روی زانوهای خودم بگذارم و بلند شوم.بی احساس باشم.امروز من خبیث شده ام...از همه دنیا کینه دارم!!!
ارزشمند ترین دارایی
بر بالای تپه ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است:
افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می کند.اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می برند.
فرمانده دشمن به قلعه پیام می فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.
پس از کمی مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت می کند که هر یک از زنان در بند، گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد.
نا گفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می شدند بسیار تماشایی بود.
به نظرشما اگه قضیه بر عکس بود آقایان چکار میکردن ؟



نامه مادر غضنفر !!!!!!!!!!
ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين غضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و
نميتواند تند تند بخواند،آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.
وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر
اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري
ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه
بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که
دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان.
آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد
،دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد
غضنفر جان،آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه
فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم.
پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800،900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه
الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.
ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت.
ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که
فقط يه مايو بيشتر نداره،اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت
تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي.
اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر
ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.
راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم
طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!شرمنده.
همين ديگه .. خبر جديدي نيست.
قربانت .. مادرت.
راستي:غضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده
بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم.
حسین بن علی (ع)
حسین بیشتر از آب تش
اما افسوس که به جای افکارش،
زخم های تنش را نشانمان دادند
و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.
أَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ الَّذي سَمَحَتْ نَفْسُهُ بِمُهْجَتِهِ ،
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ أَطاعَ اللهَ في سِـرِّهِ وَ عَلانِـيَـتِـهِ ،
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ جَعَلَ اللهُ الشّـِفآءَ في تُرْبَتِهِ،
أَلسَّلامُ عَلى مَنِ الاِْ جابَـةُ تَحْتَ قُـبَّـتِهِ،
أَلسَّلامُ عَلى مَنِ الاَْ ئِـمَّـةُ مِنْ ذُرِّيَّـتِـهِ
دل نوشته.....
ادماازادمازودسیرمی شن
ادماازعشق هم دلگیرمی شن
ادماروعشقشون پامی زارن
ادماادموتنهامی زارن
تنهایی
همه آرام و بی صدا تنهایم گذاشتند
همه رفتند
حتی تو
چرا؟؟؟؟
آخر انصاف را چگونه معنی می كنی؟
به چه جرمی؟؟؟؟
به جرم اینكه دوستت داشتم؟؟؟
من كه از تو هیچ نخواستم
.میخواستم باشی من تو را دوست داشته باشم
همین
.!!!لحظه های بی تو بودن اگر چه سخت میگذرد ولی میگذرد
!!!رفتنت وتنهایی به من می آ موزد كه زمونه بی وفاست
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)