از خودت فرار کن!
شکستم و روزها داغدار این شکستن بودم.زخم خوردم و خونابه بالا آوردم.زندگی را از دریچه نگاهی می دیدم که روزها بود دیگر کور شده بود.آن قدر دیوانه وار به خود می پیچیدم که منطق و عقلم را از دست دادم.رو به روی آینه که می ایستادم دیوانه ای را می دیدم که روزها بود حتی شانه به موهایش نزده بود.شبیه زندانی بودم که سال ها در انفرادی حبس بود و حالا تصویر خود را در آب های کف اتاق تماشا می کرد.آن چه به روز من آمده بود بیماری نا علاجی بود به نام عشق.نمی دانم از کجا و چطور شروع شد.شاید هم می دانم و تهوع می گیرم از بازگو کردنش!عشق مذخرفی بود که نه دوستی در میان بود ...نه تماس تلفنی...فقط من دوستش داشتم و نیروهایی ماورایی و مادی شعله ام را بیشتر می کردند.هر لحظه بیشتر غرق می شدم .آنقدر که از سالهای گذشته هیچ خاطره دیگری به جز او ندارم.نمی دانم چه کرده ام و اطرافم چه گذشته...
امروز جلوی آینه ایستاده ام.به مراتب مرتب تر از روزهای قبل.دیگر عشق را حس نمی کنم.فقط توده بزرگی گلویم را گرفته و هر جا می روم آن را با خودم می کشم این توده دردناک با هیچ آب و شربتی پایین نمی رود .قلبم در سینه می کوبد و یک ثانیه آرام نمی گیرد.دستهایم همیشه یخ زده است.
امروز می فهمم همه این زخم ها فرصتی بود تا دستم را روی زانوهای خودم بگذارم و بلند شوم.بی احساس باشم.امروز من خبیث شده ام...از همه دنیا کینه دارم!!!