سلام.
خیلی اعصابم خورده.
اههههههههه از دست این هم کلاسی ها!
امروز دیوونم کردن
واسه یکی از بچه ها خواستگار اومده.هنوز تایید نشده یکی از بچه ها فهمیده و رفته به کل دانشگاه گفته.من اسم ها رو فرضی می گم چون نمی خوام آبروی کسی بره.خب من مهتا رو میشناسم.می دونم خوشش نمیاد وقتی نهایی نشده کسی چیزی بدونه.این بچه ها هم دیوونش کردن.امروز دل مهتا گرفته بود دو تا از بچه ها (مهتاب و هدیه)همش سربه سرش می زاشتن و می گفتن عاشقی و مسخره اش می کردن.منم می دیدم مهتا داره خود خوری می کنه.کلی با هدیه و مهتاب دعوا کردم.این دو تا هم که دست از سر اون بیچاره برنمیداشتن.خیلی حرص خوردم.آخه شاید مسئله ای خصوصی باشه طرف نخواد بگه.چرا دست از سرش بر نمی دارید و بدتر داغونش می کنید؟؟؟
۱ دوست گیری دارم اصلا دوست ندارم باهاش حرف بزنم.هدیه رو می گم.آدمو ول نمی کنه.استاد میگه حرف نزنید و حواستون به من باشه این مدام زیر گوشم داره حرفای بی خود میزنه.هرچقدر خودمو کنار می کشم بیشتر بهم می چسبه.می دونید چیه؟فکر کنم چون رابطه ام دو ترمه با استاد خوبه وبچه ها حسودی می کنن.به خدا من کاری نمی کنم.فقط دنبال علمم.هرجا سوالی داشته باشم از استاد ها می پرسم.خب استاد ها هم از کسی که هی دنبال علم باشه و پشتکارشو نشون بده خوششون میاد و می گن این دانشجوی نه ببخشید بلانسبت اونایی که فقط ۴صفحه جزوه می خوان.
ای بابا عجب گیری کردما.
حالا من اینقدر خودمو به اساتید نشون می دم(از نظر درسی بابا و مامانم می گن اصلا دنبال درس نیستی و ما اون موقع دانشجو بودیم دمی استادها رو ول نمی کردیم و...
امروز بچه ها جلو استاد داشتن منو قورت می دادن.خیال کردن خبر ندارم دوست نما هستن!
زیاد پر حرفی کردم.ببخشید.روز خوش